ترا دیدم

دورنمای عشق

جمع آوری از یوسف موسی
 

ترا دیدم

 

نیمه شب دیده بماه دوخته بودم، با او سخن میگفتم : دل خود را با چند بوسه کوچک باو میسپردم تا بتو رساند: نخست قطره اشکی بچشمم آمد سپس خوابم درربود، از این جهان بیرون شدم، رفتم، نمیدام بکجا رسیدم: جای خوش و با صفائی بود: یا آسمان بوده یا بهشت و من در آنجا ترا دیدم. یک شاخه گل از کمر درختهای دور دست آهسته آهسته خود را به پنجره اطاق من کشانیده بود ! روشنائی روز عکس آنرا در شیشه میافکند و وزش نسیم عطر آنرا بدرون اتاق میفرستاد! دست پیش بردم ، آنرا گرفتم ، پیش کشیدم ، بیشتر کشیدم: یک گل بر آن شاخه از همه زیباتر ، درشت تر و خمش رنگ تر بود ، من پیش بردم تا آنرا ببویم ! خیره شدم زیرا بر چهره او ترا دیدم . در کنار رودخانه ، زیر سایه درختها، بصفحه روشن آب میگریستم و فکر میکردم: هزارها چیره به پیش نظرم میآمد و میگذشت . همه دنیا، هر چه در آن هست زبان میگشود و دم از فنا میزد! در آن میان چیزی بود که میلرزید ولی از جا کنده نمیشد، در سینه امواج آب منغدطیه ولی نمیرفت ! چشم دقت بآن دوختم ، دل خود را یافتم ، بدرون آن نگریستم ، ترا دیدم…….

آفتاب پشت کوه میرفت و گوسفندان از آن پشت ، سرازیر میشدند ! فرشتگان در دامن کوه مشق نقاشی میکرند؛ پاره ابر ها را رنگ میزدند و در کنار هم میچیدند. موجوداتی بودند که در ویان فضا میرقصیدند، موجودات دیگری بودند که سر از گوشه های گنبد آسمان بپائین آویخته آواز میخواندند، و از کمی دورتر از نقطه ای که بالاتر از آن وجود نداشت ، با تفی شیرین سخن صدای دلکش خود را با نسیم بگوشم میرساند و میگفت: نگاه کن ، سعادت تو آنجاست! سر برداشتم و ترا دیدم….

ستارگان همه چشمک میزدند؛ ماه از نو سر بیرون کرده بود ؛ امید و اشتیاق به آن اندازه که دریائی را پر کند در دلم انباشته بود؛ سینه ام جا برای اینهمه دل نداشت، می تپید و میخواست درهم شکافد؛ پا هایم نمیتوانست باری چنین سنگینی را بکشد؛ پیش پای تو بزانو درآمدم؛ جرأت نداشتم برویت بنگرم؛ چهره پایت می مالیدم؛ بستایش و پرستش مشغمل بودم، از چشمان نیم بسته ام قطره قره اشک بخاک میریخت، دست محبت بر سرم نهادی؛ صدای نرم و دلنشینت مرا هطف نامیده، دیده گشودم تا ترا ببینم، خدا را دیدم

Aktuelles

Archiv